سلامی دیگر...
سکوت، غرقه در تنهایی وجودم، رنگ پریشانی به خود گرفت. و من را که اسیر همیشگی نگاه تو هستم، پریشانی را افسون تر از همیشه بر وجودم پایدار ساخت.
دنیا در یک لحظه به نقطه ای رسید که من را در حادثه ایی عظیم فرو برد. یک لحظه غرق در نگاهی شدم که سالهاست درخود به گونه ایی پرورشش داده ام که من را دیوانه ی خود کرده است.
آری دوباره در هم شکسته ام، از درد فراق و دوری و دوست داشتن من به نگاه معصومانه ی او، که جانم را لبریز از فدا کردن خود برای آن گل وجودم، پرپر می کند.
آری دوباره دلتنگ تر از همیشه سخن می گویم در این دنیایی که، از هر نقطه ای او هزاران رهگذر عاشق به سوگ می نشینند.
دوباره دل نا آرامم را چگونه به آرامش خیال برسانم.
دوباره دلتنگ تر از همیشه، چشم به امیدها بسته ام. و بغضی از دلتنگی را در چهره ام، به گونه ایی به رخسار کشیده که گویی سالیان دراز، همچون بغض کرده ایی که دنیارو از نگاه فریب ها می نگرد، به سوگ نشسته است.
دلم را باز در جوابی بگذار که مرهمش را پیدا کند. مرهمی چون جواب دلتنگی های سالیان دراز که در خود، نهفته ایی بزرگ به چشم میخورد که سال ها حیران گشته است.
دل ناآرامم را چگونه درمان کنم در نبودن تو؟!
دوست داشتنم را، فقط برای با تو بودن گذاشته ام و دیگران در جستجو، چیزی به جز پوچ و خالی بودن، برای خود نمی یابند.
نقشی از سکوت و تنهایی، در چهره ام فروزان گذشته است و غم هایی عظیم، همچون کوه هایی سربه فلک کشیده و استوار تراز درختان عظیم، وجودم را دربر گرفته است.
باز دلتنگی ها را باید با خود به گوشه ایی رهگذار کنم که سالهاست، همچون قبل، دیگر دلتنگی ها را به انتظاری کشانده ام که دیگر جوابی برای پاسخ آنها نمی یابم.
چگونه درمان کنم این دل عاشق را و دوست داشتن های نگاهم را، که سال هاست به پرورشی عظیم، در وجودم به اثبات رسیده اند و هر لحظه شوق به دیدن تو می کنند.
چگونه پاسخ بگویم به این شکایت ها و ناآرامی های دل غمگین خود.
دلتنگی را به گونه ایی کشیده ام که دیگر مجال مقاومت را نمی بینم و قطره های بلورین را، هر روز و هر لحظه، جریاندار می بینم از نگاهم.
نگاهی که دیگر، چشمهایش مجال دیدن ندارد. و چیزی نمانده تا این نگاه معصومانه که سال هاست چشم به راه مانده، به خاموشی سپرده شود. و سیاهی در خود و سفیدی در بیرون، به نظارهگر، دیگران تبدیل شوند.
مجال سخن گفتن ها، فقط با دل شوره و دل واپسی ها صحبت می کنند.
کی و کجا به این انتظار که سالها همه را درگیر خود کرده است خاتمه می یابد. و دل ناآرامی را به آرامش خیال نگاه تو به من، می رساند.
باز از چه بگویم، از انتظار، از بی وفایی، از بی قراری...
همه در یک دل به اثباتی رسیده اند که عشق را معنا می کنند. سالهاست که این چنین است و خود را دیوانه ی نگاهی از تو کرده اند.
فریاد های دلتنگیم را شنیدی و باز در انتظار تو می مانم که گویی تو همه ی وجودم هستی...
سالهاست که گریان و چشم به راهت مانده ام و باقی را باز خواهم ماند...
فریادی از وجودم که دوستت دارم...
فریادهای بی انتها "Cry" نوشته شده در تاریخ 14/02/88
نوشته شده توسط "C.r.Y" در پنجشنبه 28 خرداد1388 ساعت 1:17 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت
سلام...
در هم شکستن، طغیانی است عظیم. که باز هم شکستن بود، که مسیر را در جاده ایی نهاد، که با آن بزرگ شدم...
شکستن، معجزه نبود ولی من شکستم. در بغض بود و تنهایی، که شکستن به اوج رسید.
در فراتر از آسمان ها به اوج رسیدم و تجربه ایی شکل گرفت که خاطرش، عزیزترین است.
از آن سوی دنیا، که با آن به شکستگی چون برگ درخت پاییزی و شاخه ی خشک زمستانی، که همه به رخدادی پیوستند که دنیایم را در مسیری نهادند که سخت مرا در خود گرفتار و بزرگ شدنم را با خود به این سوء کشاند، سخن می گویم.
همه در افق، به نقاشی عظیم، به رنگ سرخ ترسیم می شوند. سرخ بود که معنای شکستن را، بیان می کرد.
سرخ، معنایش را این چنین به گوش می رساند:
مثل سوختن و سازش کردن است.
چهره ایی به رنگ عشق، که همه در یک افق، به جلوه گاهی ترسیم می شوند که منزلگاهی برای غروب خورشید به شمار می روند.
سرخ بودن را، این چنین به رخسار می کشد و سوختن را، شکستن به تماشا می گذارد.
باز هم تماشای افق، درد را نقاشی می کند.
آهی می کشم از درد سوختن. و عشق را در انتظارش می مانم. من آن رفیق نیمه راه نیستم که با خود به فراموشی، رهگذار شوم...
باز هم تماشای این افق، دیدنی است.
آه کشیده شده را، تنها با خود می برم. به دنیایی که شکستگی را، درآن آموختم. و دنیا، در حسرت آه کشیده شده، می گرید و سخت بودن در انتظار را، معنایش می رساند.
باز هم سکوت پابرجا شد.
خلوتی از تنهایی و انتظار بود که سکوت را، نشان داد.
فریادهای انتظار، در یک اتفاق ساده، آن سکوت را پابرجا نهاد و جایش را به قطره هایی از جنس آب، که همه بلوری بودند که در هم می شکستند، جریانی طوفانی به رخ کشیدند.
دست در دست هم دادند که این رویداد را، این چنین، نقاشی کردند و آهی از حسرت ها، بجا گذاشتند.
تنهایی بود که خاطره های با هم بودن را، به یاد آوردند و غم ها را در وجود، به فرو بردند و حادثه ایی تلخ، بوجود آوردند که سال ها، من را، در فراق عشق و دوست داشتنم به تو، در حسرتی جا گذاشتند که کسی دیگر نمی تواند، جای تورا در آغوش من، پر کند.
باز انتظار در جاده ایی که به انتها نرسید، به چشم می خورد.
غم ها، شریک همدرد خود بودند و درد فراق از عشق را، در چهره ای نهادند، که پیری در آن به چشم می خورد.
کم نبود دوریت!! که باید درد عشق به تو را، با باری اضافه، به دوش خود ببرم.
باز آهی می کشم. تا ستاره ها در این شب عزیز، در حسرتی از عشقم بمانند و عشق را طلب کنند.
باز می مانم و در شکستن ها، به خلوتی می نگرم که سکوت، رفیق دردهایم باشد.
باز می مانم تا انتظار، ادامه بودنش را نشان دهد...
و همچنان داستان ادامه دارد...
فریاد ها بودند که درد را نشان دادند.
فریادهای بی انتها "C.r.y" نوشته شده در تاریخ 88.01.28
نوشته شده توسط "C.r.Y" در دوشنبه 25 خرداد1388 ساعت 6:12 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
درباره C.r.Y
سلام...
می تونید از طریق لینک (C.r.Y در کلوب) در قسمت پایین وبلاگ، اطلاعاتی رو در مورد من کسب کنید.وهم،منظور نوشته های من، به کسی نیست ودیگر هم از طریق لینک (مطالب C.r.Y) می تونید نوشته هام را،مشاهده کنید. "C.r.Y"
فهرست اصلي
دوستان C.r.y
پيوندهاي C.r.y
نوشته هاي پيشين
C.r.y در کلوب