یا اباصالح المهدی عج
سلام... سایه ها می آیند... سایه ها می آیند تا دوباره پر کنند، مجال های خالی بودن
را... پُر می شود لحظه ها، از نگاهی که از سایه ها نقش می بندد... همه در مجاور هم، به دیدگان نقش می دهند... دیدگان، تا آخر مانده اند تا دوستی را، به نقش های برجسته
خیال آرزوها، نقش دهند... روز، ماه و سال... همه، سایه های یک رهگذرند... گاه، ابهام در این سایه ها می آید... سایه هایی که، علامت سوال را، نقش بر ایوان زندگی یک رهگذر
می آورند... عمر، سایه های یک رهگذر، در این زمان حال به چشم ها می
آید... گاه، سوال بر این عمر نقش می بندد... عمری که سالیان دراز را، باید به این دیدگان، تجربه دهند... گاه، تجربه درد را می آفریند تا علامت سوال، بر ایوان
زندگی، همچون آویز بر سر آن، که گویی سالیان دراز جا خوش کرده است، رهگذر را به
مرگ عمر فرو برد... سایه ها، همه بوی بده مرگ عمر را، به ارمغان نمی آورند... سایه ها، از تجربه هایی که، از نقش بر صلابه کشیدن ها، جمع
شده اند ترس دارند... گاه ترسه از یکی شدن خوب با بد... سایه ها، یکی یکی آمدن را، خوب یاد گرفته اند... و حال، خوب و بد، در یک نگاه به دیدگان می آید... گاهی، فراموشی به رخساری از رنگ های برجسته یک نگاه می آید.
ولی باز جایی را ندارند که پُر کند... درست مجال های خالی یک نگاه، هنوز در حسرت یک اتفاق مانده
اند... اتفاقی که گویی همه چیز را، برجسته تراز علامت های سوال، به
رخسار نگاه چشم های من، آورد... هنوز سایه ها، نیمه بودن را با خود دارند... هنوز می توان فرو برد، در افکار شب های تاریکی که، روشنی را
می توان نقش بست... سایه ها، طعم خیس بد بودن را هنوز آنچنان که باید چشید، رها
نکرده اند... گاه مزه های شیرین، در میان تلخی های روزگار، همچون آفتابی
که سایه ندارد، به زبان می آید و شیرین بودن را نشان می دهد... هنوز می توان، فریاد هایی که از ته دل، راهی را نشانه می
کنند، روانه کرد... هنوز می توان، روانه شدن فریاد ها را، هدفی بر رسیدن به
مقصد شیرین دانست... گاه آرام می گیرم... آرام می گیرم با رهگذر شدن، در تلاطمی که تنهاییم را فقط،
با خود می بینم... گذشتن از یادها، همچون سایه هایی هست که جای خالی ایی را
بگذارند... ردپاهای یک زندگی، با عمری دگرگون شده، که هنوز به دنبال
فراموش کردن ساز های ناله، چشم بسته اند... رویاهای خیس من، دیگر تنهایی را فقط می خوانند... و باز رهگذر در خیال رویاهای خیس، می مانم... فریادهای بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.07.24 سلام... لحظه ها ؟! لحظه، لحظه های حال خوش بودن نیست... لحظه، لحظه های بده فانوس روشن، در بادی سرد و به خاموشی رسیدن است... فانوس ها، چشمک می زنند و باد ها خاموشی را به ارمغان می آورند... رهگذر، تک و تنها و خیالی افسون را، از بغض به خود دارد... لحظه ها، همه بوی دلتنگی و یادهای روزگار را می دهند... درست در یک لحظه ی تاریک و بغض آلود... دل ها به بوی لحظه ها، آشنای قدیمی دارند و باز هنوز این آشنایی را مثل گلی تازه و خوش بو به خیال می بینند... دل، هوای نوازش دارد... خیس و دست های سرد !!! هر دو یکدیگر را لمس می کنند... چشم و دل، هر دو نظاره گر... رفیق های قدیمی، همیشه به یاد هم هستند. مثل دست و خیسی چشم ها... باز هوای بغض آلود، می دمد... نفس ها، سرد و کم فروغ... لحظه های بی رمق، این گونه به خیال می آید... نمی دانم، شاید باز خاموش شدن را، به نگاه ها باید آموخت... از یک طرف می آید و رهگذر، در طرف مجاور... آن خیس و حالی سرد، به خود دارد... لحظه ها این گونه اند... ناآرام...!! مردن، باز مرحمی نیست که درد را خاموش کند... باز باید شکست، در خیالی که حقیقت هست... فریاد، دیگر بغض آلود است... ردپاها شکننده... طوفانی سرد می وزد در این لحظه های دل، که بوی یک آشنا را فقط می مشامد... آن، چه هست که این گونه، دیوانه ایی را می کشاند به خود... فریاد می آید، خیس و تند است... سنگین است، نگاه های یک منتظر... آرام، کم کم باید شکست، بغض های شکسته را... شاید، آرام شد...شاید... انتهای سرنوشت، شاید آشنایی باشد با بغض های شکسته... آرام و رد پایی از یک فریاد، که همه بوی انتظار را می دمند، به مشام می آید... فریادهای بی انتها "Cry" نوشته شده در تاریخ 88.07.05
فاصله و فاصله ها، یکی یکی نقش می بندند... فاصله ی میان رفتن و نرسیدن، خطی را نقاشی می کند که انسان
را، زجر کشیده می نگارد... فاصله ی بین من و او، جز مرگ برای من نیست... سال هاست، که مثل ساقه ی گندمی که گرما خورده و خشک زده شده،
می مانم... سال هاست که این ساقه ی زجر کشیده، بدون آب، در حال گذران
است... یک اشاره مانده است تا بشکند... فاصله، چه جدایی بین آب و ساقه انداخت... فاصله، مرگی را آورد، که این ساقه را فقط با یک اشاره به
مرگی فرو می برد که دیگر نمی توان پایه های ایستادنش را جمع کرد... حالا به مانند آن ساقه، منتظر به یک اشاره، که فرو بریزم از سر تا پا... سال هاست که دارد می گذرد و غیر از فاصله چیزه دیگری بین من
و آن نیامده است... سال هاست که بغضم را نگه داشته ام تا ساقه را زنده نگه
دارم... ای کاش فاصله ایی نبود که این چنین مرگ من را، جلوی چشم هایم
بیاورد هر لحظه... درد، ناله کنان... روبروی هر دو ایستاده ام و نوازشی دیگر نمی بینم... دل، سخن از درد و ناله می گوید... بغض ها به حال دلم می گریند و تکرار شدن را دوباره می
آموزند... ناله های شبانه ی دلم، در سکوتی می گریند که هیچ مرحمی
ندارم برایش... درد دوری و افتادن فاصله ها، همه ی جانم را می لرزانند... می گریم و ناله می کنم از سر نوازشی که غیر از درد، نمی
بینم... همه ی ردپاهای یک عشق بر روی دل خاک خورده ایی هست که فقط
انتظار را می شناسد... چشم هایم دیگر، گذرها را نمی بیند... ندیدن گذرهای رهگذران، هنوز انتظار را در من نگه داشته
است... هنوز چشم های بسته، امیدی به دیدن دارن... جایی جز دلم، برای تو نیست... یک قلب، میان احساسی از دوست داشتن... همیشه یادی می ماند تا دلم، احساس را زندگی ببخشد... سایه ها همیشه، پشت سر فاصله بودن تا پر کنند این زجر
دیوانه کننده را... گفته های همیشگی سالیان قبل، هنوز ماندگار در دلم... گفته ها هنوز یکی یکی، به ماندن ختم می شوند... دلتنگی ها، هنوز بهانه ی تورا می گیرند... و آوازهایی از سر دلتنگی، می گریم هر شب... شب هایی پر از احساس، که بهانه ها همه، فقط به خاطر تو
هستند... ردپاها، همه ماندگار و از سر فریاد های یک منتظر به نگاه می
مانند... باز فاصله ها، هستند که می آیند... فریاد های بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.06.12 قبل از هرچیزی، جواب سوال یک بازدیدکننده رو می خوام بدم. جواب سوال: منظور من از این نوشته ها، کسه خاصی نیست... من فقط برای خودم می نویسم و هیچ شخصی هم وجود نداره که بخوام بهش ربط بدم این نوشته هارو. نه هیچکس نیست... سلام... باز رهگذار شد دل من به آن سو... دل، سکوت همیشگی را پیشه می کند... دیگر زبانی نیست تا سخن بگوید... سخن ها، دیگر شکسته شده اند و آواز ها مردنی... تاریکی آمد تا نقطه ها، جای خود را نبینند... نوشته هایم، همه پنهان هستند... دل، پنهانیش را با خود همسفر کرده است... دیگر مجال سخن گفتن را، پنهان می کند... من آن راز نهفته ی سالیان دراز را، هنوز در خود پنهان
دارم... هرلحظه سخن گفتن با دل، مرحمی دارد که نمی یابم دیگر هیچ
کجا... اشک ها روانه ساز و آواره هستند... و باز اشک ها روانه بودن و آواره شدن را می آموزند... همه جا به چشم ها جز تلخ بودن، به نمایش این دیدگان نمی
آیند... دیدگان، همه آخرین لحظه های شیرین بودن را خوب یادگار
دارند... شهامت آن زبان گذشته، دیگر مثل خاموش بودن حال هست... مجال صحبتی ندارد دیگر... شاید آخرین لحظه ها باشد. آن دل، از جنس بلور شیشه ایی می
گرید... یک لحظه، یک اتفاق و یک لرزش، مانده است تا بشکند آن بلور
شیشه ایی که سالیان دراز، راز را نهفته دارد... کاش شکستن نبود... کاش رازی نبود تا دل، به خاطرش بگرید... گریان، سکوت را گاهی می شکند... بغض های دلم، همه آشنای قدیمی آن کوچه های رهگذر هستند... کوچه هایی که سالیان دراز، بودن را تجربه کرده اند... کوچه هایی که تنهایی رفتن را، آموخته اند... تجربه ها، همه سنگین... کاش تجربه ها، سبک بودن را با خود به جانم می ریختند... همه ی نگاه هایم به دورترین نقطه ی حال، معطوف هست... ارزشی چون احساس عاطفه، از نگاهم می گرید... آرزو های احساس همیشگی نگاهم، هنوز به آن پنجره ی اتاق
هست... ای کاش می شد به آن پنجره، خیره گشت... هنوز لحظه ها یادم مانده اند... ماندنی تراز هر لحظه... ردپای لحظه ها می مانند، باز تا آخرین نفس ها... خواهند ماند باز... فریاد های بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.06.10 سلام... من و تو... من و دیگر هیچ... واژه ایی هیچ معنا گرفت در این وسعت، به جای تو... واژه ها یکی یکی آمدند و مثل عابران پیاده، بر روی دل ما
رهگذار شدند... شعرهای ماندن، همه قشنگ بود و فکرهای فردا قشنگ تر... این بود گذری از من و تو، در تاریخی از زمان های زندگی
ثانیه ها، که همه، گذر زمان و تغییرها را نشان می دهند... شاید دیگر زمانی نباشد... همه از یک لحظه ی خالی از بغض، پا به اینجا نهادیم و راه
برگشت را، با دلی پر از بغض ترک کرده ایم... دوباره شاید دل بغض آلود، طاقت دوام را نداشته باشد و شکستن
را ترجیح دهد... تنهای تنها، با سکوتی مبهم، با ردپایی به جا گذاشته... به دنبال واژه ایی می نگرنم که خود را بیرون آورم... می نگرم به همه جا، ولی باز نمی یابم... کوچه ها همه غریب، مردمانش همه ناآشنا... نگاه ها، همچون خیره کننده... با بودن ماه، باز هم همه جا تاریک... حاشیه های دل تو، صحبتی از رفتن بجا می گذارند... از وقتی صحبت های رفتن ها آمده اند، شاید مهربانی ها از
آنجا سرچشمه گرفته باشند... درخت های بلند آرزوها، همه یکی یکی با تبر پیرمرد جنگل
روزگار، قطع شده اند... چشم ها، دیگر مجال دیدن ندارند... جرات نگاه عشق، دیگر نیست... بوسه ها، دیگر جایی را ندارند که نوازش کنند... ستاره ایی که هرشب ادعایش ماه بود، دیگر خاموش شده بود... ماه دیگر نبود... پاره سنگ های ستاره، فروزان تر از همیشه، و در حال شکستن
بودند... دریا دیگر نگاهی نداشت به ماهی ها... ردپاهای داغ سرخ، روانه از دل ناآرامم، که از دهانه ها
سرچشمه می گرفتند... کوه ها، همچون دلم ناآرامم بودند... شکستم آنچنان، که داغی بی اثر بود... من و ؟؟؟... باز واژه ایی نداشتم تا پر کنم... باز شاید سرد و خاموش شدم... می نگرم به واژها تا چیزی بیابم... مثل پرنده ها به دنبال دونه... باز رفتن... باز رفتنه من و تو،شاید سرآغازی برای یک زیستن باشد... و باز حاشیه ی این ردپاهای بجا مانده، شاید همه فریادی از من
باشد... فریاد های بی انتها "Cry"
نوشته در تاریخ 88.06.03
سلام...
| |
